رمان همین امشب - شادی داودی
در زندگی تنها چیزی که ارزش آموختن دارد ؛ عاشقی است.زندگی فرصتی است تا عشق را بیاموزیم ؛ زندگی مدرسه است.مدرسه ی عشق.اگر در درس عشق مردود شوی ؛ در این مدرسه هیچ چیز نیاموخته ای.
---------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتاد و هشتم
با شنیدن این حرف علی که به هیچ وجه توقع چنین چیزی را نداشت بهتزده و ناباورانه نگاهش را به سوی پدرش دوخت اما صدای کف زدن و گفتن مبارک باد در پی صحبت حاج آقا تمام فضا را پر کرد!
لحظاتی بعد که همه غرق گفتگو و خوش و بش و ذکر دعای خیر و خوشبختی برای علی و ماهرخ بوده و در ضمن چای و شیرینی نیز می خوردند علی از جای خود بلند شده و به سوی پدرش رفت و کمی خم شد تا چیزی به وی بگوید اما او که گمان کرده بود علی میخواهد در کنار وی بنشیند کمی خودش را جا به جا کرد و با این حرکت او امیرخان نیز که در کنار وی نشسته بود کمی آن طرف تر رفت تا فضایی خالی میان او و حاج آقا ایجاد گردد سپس با صدای بلند و آکنده از محبت گفت:بفرما علی جان...بیا بنشین.
علی نگاه تشکر آمیز خود را ابتدا به امیرخان و بعد هم به پدرش انداخت و با تشکری کوتاه بین آن دو نشست و در همان حال با صدایی آرام اما جدی طوری که فقط خود او و پدرش بشنوند گفت:بابا؟...ببخشید...میشه خواهش کنم یه چند لحظه به حرفهای من گوش کنید؟
حاج آقا نگاه متفکر و مهربان خویش را به چشمان علی دوخت و گفت:یعنی حرفت اینقدر مهمه که باید توی این جمع؛اینطوری؛اونم یواشکی به من بگی؟!
برچسب:
نویسنده: jamal