رمان همین امشب - شادی داودی
---------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتاد و چهارم (ب)
منصوره كه به همراه ماهرخ از اتاق خارج شده بود با دهانی باز مانده از تعجب گفت:آقای محبی؟!!...چطور بی خبراومدن؟!!
منوچهر یكباره صحبت مادرش را قطع كرد و گفت:ای وای تقصیر ن بود...به كل یادم رفت بهتون بگم...دیشب كه رفتم طبقه ی پایین باغچه ی حیاط رو آب بدهم با خونه ی آقای محبی هم تماس گرفتم...وقتی فهمیدن بابا میاد مرخصی خیلی خوشحال شدن و بابای زهره گفت امروز چون یه پرواز ارتشی از جنوب به تهران هست هر طور شده خودشون رو می رسونن تا بابا رو ببینن...
منصوره با بهت و ناباوری گفت:خدا الهی منو مرگم بده...الان داری میگی پسر؟!...
ایران سریع صحبت منصوره را قطع كرده و گفت:حالا تو نمیخواد حرص و جوش و نگرانی دیگه واسه ی این مورد برای خودت درست كنی...تو ماهرخ رو با علی آقا ببرین دكتر نگران چیزی هم نمیخواد باشی...من و زهره و بقیه خونه هستیم كارها رو میكنیم...واسه شام هم نگران نباش خودم یه كاریش میكنم...تو ماهرخ رو ببر تا زودتر هم برگردین...
برچسب:
نویسنده: jamal