رمان همین امشب - شادی داودی
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتاد و هفتم (ب)
ماهرخ در تمام مدتی كه ایران صحبت كرده بود كاملا" متوجه ی حالات عصبی مادرش شده و به خوبی درك كرده بود كه منصوره با حرفهای ایران نه تنها موافق نبوده كه مخالف نیز هست و پدرش هم با نگاهی متفکر و نفسهایی عمیق جمع را همراهی کرده بود!...وقتی صحبت ایران به اینجا رسید ماهرخ به میان حرف او رفته و نگذاشت سخنش را به پایان برساند و گفت:عمه جون شما از كجا اینقدر مطمئنی كه من با علی دچار مشكل میشم؟...از كجا معلوم كه اگه با علی ازدواج نكنم و یكی به قول شما پیدا بشه بهتر از علی كه اختلاف سنی كمتری با من داشته باشه پس فردا توی زندگی پدر منو درنیاره و پوست از سرم نكنه؟...مگه افسر جون خدا بیامرز اختلاف زیادی با شوهرش داشت؟...نه نداشت...ولی دیدین چی به روزش آورده بود...شما میگی در آینده یكی بهتر از علی واسه من میاد...خوب بهتر از علی كی میتونه باشه كه هم تحصیلاتش در حد علی باشه هم مثل اون از نظر مالی اینقدر در رفاه باشه؟...اخلاق علی هم توی این مدت خوب دست هممون اومده...من الان از كل حرفهای شما فقط اینو خوب حالیم شده كه مشكل شما فقط اختلاف سنی منو علی هستش...خوب به نظرتون این موضوع اونقدر مهم هست كه من به خاطرش بیام همه ی خوبیهای علی رو ندید بگیرم و جواب رد بهش بدهم؟!...وقتی من توی زندگی با علی رفاه داشته باشم چه مرضی دارم كه به قول شما بخوام با یه مشت دوست دانشگاهی خوش بگذرونم؟...خوب با خود علی خوشم دیگه...از همه ی اینا گذشته...من میدونم كه شما خیلی منو دوست داری به خدا منم دوستتون دارم ولی از من نخواین كه به خاطریه موضوعی كه به نظر خودم اصلا" مهم نیست شك به دلم بیفته...من شاید از نظر شما و خیلی های دیگه بچه باشم قبول ؛ ولی دوست ندارم عاشق بشم و بعد ازدواج كنم...یه بار با همین سن كمم عاشق شدم واسه هفت پشتم بسه...عاشقی به من نیومده...
برچسب:
نویسنده: jamal