رمان همین امشب - شادی داودی
-------------------------------------
داستان دنباله دار قسمت هفتاد و هفتم (الف)
امیر كه در تمام طول مدت صحبت حاج آقا سكوت كرده بود حالا آهسته نگاهش را مستقیم در چشمان وی دوخت و گفت:حرف شما متین...شما و علی آقا و خانوادتون در تمام طول مدتی كه این مصیبت ناخواسته روی سر من و زن و بچه هام آوار شد طبق گفته ی منصوره تنها كسانی بودین كه خالصانه در بدترین روزها و شرایط هوای اونها رو داشتین.میدونم اگه به اندازه ی خودتون مطلع نیستم از قضایای اونچه كه در نبود من به سرشون اومده اما خیلی هم بی اطلاع نموندم و توی همین چند روزه كه واسه مرخصی برگشتم خونه ؛ منصوره هر وقت فرصت كرده از محبتهای شما و خصوصا" علی برام بارها و بارها صحبت كرده.اما از قضیه ی به وجود اومدن علاقه ی بین علی و ماهرخ تا حد زیادی بی اطلاع بودم ؛ تا همین دیشب كه اونم به كمك منصوره كم و بیش تا همین ساعت باخبر شدم...میدونم كه حس منو هیچ كس الان به اندازه ی خود شما نمی تونه درك كنه...شما به عنوان یه پدر با اینكه علی واقعا" برای خودش مردی شده بازهم احساس مسئولیت كردین و به گفته ی خودتون دیشب تا ساعت سه نصفه شب با علی در مورد زندگی آینده اش گفتگو كردین و به نتایجی هم رسیدین و حالا بر طبق همون دستاوردها اومدین تا بازم محبت كنید و تكلیف این دو تا جوون رو مشخص كنید...اما میدونم اگه ازتون بخوام قبل از هر كاری این فرصت رو به من كه نه بلكه به منصوره هم بدین تا با ماهرخ صحبتهای لازم رو بكنه حرف بیراهی نزدم و خواسته ی غیرمعقولی نداشتم...و مطمئنم كه شما با همچین چیزی هیچ مخالفتی ندارین...ولی اگه الان برای دونستن نظر من و منصوره در خصوص این موضوع به اینجا اومدین باید خدمتتون عرض كنم ؛ منصوره موافقه چرا كه در طول مدت نبود من خیلی خیلی بهتر از من به اخلاقیات علی آشنا شده و معتقده نه تنها برای ما كه برای ماهرخ هم ازدواج با شخصیتی مثل علی میتونه بهترین اتفاق زندگیش باشه...منم كه بعد اتفاقات پیش اومده با اینكه بچه هام هنوزم احترامم رو نگه داشتن ولی خودم رو در جمع خانواده ام تا حدودی یه عضو خنثی دارم می بینم و در این باره همه چیز رو بر عهده ی نظر خود ماهرخ میگذارم...یعنی موافقت اون موافقت من و مخالفت احتمالیش كه البته بعید میدونم میتونه مخالفت من تلقی بشه...
برچسب:
نویسنده: jamal