خرید بک لینک

رمان همین امشب - شادی داودی

------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و ششم

ماهرخ كه در تمام مدت سكوت كرده و با دقت به حرفهای علی گوش داده بود لبخند تقریبا" محوی روی لبهایش نشست و گفت:یعنی شما فكر میكنی زمان اینقدر مهمه؟!...درسته كه من قبل از اینكه به شما فكر كنم فرد دیگه ایی توی زندگیم...

علی چهره اش جدی تر از همیشه شد و گفت:ماهرخ؟...نمیخوام در مورد گذشته ات و اینكه چه احساسی به شخص دیگه ایی داشتی چیزی بدونم...من فقط خواهش كردم و صلاح رو در اون دیدم كه به خودت و من این اجازه رو بدهی زمان بیشتری بگذره تا تو بتونی با خیلی چیزها كنار بیای و من هم در این مدت بتونم خیلی مسائل رو برای خودم به اثبات برسونم.

ماهرخ از حس جدیتی كه در كلام علی دید كاملا" متوجه شد كه او تا حد زیادی از شنیدن هر چیزی ولو بی اهمیت درباره ی گذشته ی احساسی ماهرخ نسبت به مجید دچار رنجش میشود و ترجیح میدهد در این خصوص حرفی از زبان اون نشنود!...بنابراین كمی مكث كرد و بعد از گذشت لحظاتی كوتاه گفت:یعنی شما فكر میكنی این كه من میخوام در كنارم باشی تا بتونم بهتون تكیه كنم هیچ نشونه ایی از علاقه و محبت نیست؟

برچسب: نویسنده: jamal تاريخ: سه شنبه 18 تير 1392 ساعت: 5:20

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه