خرید بک لینک

رمان همین امشب - شادی داودی

-------------------------------------------

داستان دنباله دار قسمت هفتاد و پنج (ب)

منصوره با تحكم و عصبانیت اما همچنان صدایی آرام گفت:آخه و زهرمار پدرسگ...حالا برو...بعد كه برگشتی باید برام همه چی رو بگی...به ولای علی قسم اگه یه بار دیگه بخوای برای من لاپوشونی كنی دمار از روزگارت در میارم...برو وقتی برگشتی مثل بچه ی آدم خودت برام میگی...همه چی رو میگی...از ب بسم الله تا آخرش...شنیدی چی گفتم یا نه؟

ماهرخ سرش را پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت:چشم.

سپس به سرعت از پله ها پایین رفته و از در ساختمان خارج شد.

منوچهر كه همان موقع از در منزل طبقه ی پایین خارج شده و می خواست به طبقه ی بالا برود و به مادرش بگوید خانم محبی خواسته همگی برای شام به طبقه ی پایین بروند با تعجب به در ساختمان كه سریع بسته شده و مادرش كه در بالای پله ها با نگاهی عصبی چشم به آن دوخته بود نگاه كرد و گفت:چیزی شده؟!...ماهرخ بود با عجله رفت بیرون؟!...شما چرا اونجا ایستادی؟!

برچسب: نویسنده: jamal تاريخ: سه شنبه 18 تير 1392 ساعت: 5:20

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه